سفر به آنجا و بازگشت دوباره (فصل دوم)

هدیه عمو رجبِ امید

 

ظلمات محض با صدای نکره هواپیمایی که حتی حاضر نیست موتورهاشو خاموش کنه همیشه بزرگترین علامت فرودگاهیه که زیر آتیش دشمن قرار داره . فلنگ و بستم و کج کج راه افتادم سمت  ترمینال ورودی فرودگاه . باد موتورهای هواپیما داشت همه چیز و می‌برد . هنوز به ترمینال نرسیده بودم که دیدم داره راه می‌افته . خلبان شجاع ما رمپ عقب و از ترسش نبسته بود که هیچ ، یه عده مجروح و هم جا گذاشته بود . برای مجروح‌ها سوار شدن به هواپیما همیشه خیلی سخته. تا قبل از فرود باید کنار ترمینال بمونی چون ممکنه گاو پرنده درست روی کله ت فرود بیاد و وقتی فرود اومد باید تا هواپیما رو بدوی که ازش جا نمونی . چون خلبان شجاع زیاد صبر نمی‌کنه. اما خوب قاعدتا اگر طرف توان دویدن داشته باشه که از جنگ مرخص نمی‌شه . خلاصه بعضا انقدری می‌مونن منتظر یه هواپیما که صبر کنه تا سوارش بشن که یا می‌میرن یا خوب می‌شن . بالاخره جنگه دیگه . صدای تو سرم اضافه میکنه ” و باید زنده موند ” جوابشو تو دلم دادم که خیالت راحت اصلا خیلی زور داره این جماعت آدم و بکشن . داشتم به صدای تو کله م عادت می کردم  یه جورایی به عنوان یه نفر مستقل از خودم . خاصیت محیط جنگی همینه ، آدم عادت می کنه که به همه چی زود عادت کنه. رسیدم به ترمینال دوست داشتنی. همیشه عاشق اینجا بودم. یه ترمینال با تمام امکانات یه فرودگاه درست و حسابی ، کاملا سالم ولی روی همه چیز و یه لایه ی کلفت خاک گرفته . کف ساختمون سنگ طوسی داره که جا به جا رد خون خشک شده و بعضی وقتا تازه دیده می‌شه. برای من همیشه یادآوری کننده فیلم‌های آخرالزمانی یا بازی رزیدنت اویله. نمی‌دونم چرا ولی نگاه کردن بهش برام همیشه لذت بخش بوده و در کمال تعجب هست. انگار بشریت خیلی وقته منقرض شده و طبیعتا فرودگاهش هم بی استفاده افتاده اینجا . البته اینجا انسانیت خیلی وقته که از بین رفته . صدای تو سرم می‌گه “ای‌کاش به جاش بشریت بود که می‌رفت” خودم برای خودم سر تکون می‌دم و همچنان به این منظره جذاب مات و مبهوت نگاه می‌کنم . با رفتن هواپیما سکوت ساختمون و پرمی‌کنه. صدای آشنایی از پشت سرم می‌گه “خانوم خوشگله اگر وسیله نیست برسونمتون” برمی‌گردم صورت تپل امید رو جلو روم می‌بینم . جفتمون یه لبخند پت و پهن تحویل همدیگه می‌دیم . بهش میگم ” ببین خر ماده هم به تو با این وضع تیپ و قیافه بله نمی‌گه ، دنبالش نگرد ، نیست ” همدیگه رو سفت بغل می‌کنیم و فشار می‌دیم. امید می‌گه ” عوض تشکرته دیگه ، تو این تاریکی ، تو مملکت غریب ، وسط جنگ بیا دنبالش ، کرایه هم نگیر ، شامم بده ، زر زر هم بشنو . ای بشکنه این دست ” دست راستشو جلوم تکون میده. راه می افتیم سمت بیرون ساختمون . یه سانتافه مشکی پلاک ترکیه با چند تا سوراخ روی بدنه درست جلوی در پارک شده و چرخ جلوی سمت راننده هم اومده رو پله دوم. معلومه ماشین جدید امیده . بسگه این بشر تنبله . یه نگاه به ماشین و بعدش هم یه نگاه به امید . بعداز این همه مدت فکر همدیگه‌رو راحت می‌خونیم . میگه ” چیه خوب ؟ چرا باید ۴ تا پله بیام بالا وقتی می‌تونم دوتا بیام ؟ عموم رجب برام ماشین شاسی بلند فرستاده که راحت باشم دیگه . حالام وانستا من و نگاه کن . بپر بالا بریم .” خوب چه می‌شه کرد ؟ ولی مطمئنم به این حجم از تنبلی یا باید خندید یا گریه کرد و من قطعا خنده رو ترجیح می‌دم . ناسلامتی شب عیده . صندلی جلو پراز خونه خشک شده‌ست. از اونجایی که لباسام هنوز خیلی تمیزه با کراهت سوار می‌شم . راه می‌افتیم . چراغ خاموش وسط تاریکی و بیابون . امید عینک دید درشب زده و گاز می‌ده . منم که هیچی نمی‌بینم . امید میگه ” پسر تو خلی ؟ چرا برگشتی باز ؟ ” فکر می‌کنم . بازم فکر می‌کنم . می خوام بهش بگم والا الآن بزرگترین سوال زندگیم همینه و جوابشو نمی‌تونم پیدا کنم ولی نمی‌گم . از زیر جواب دادن در می‌رم . به جاش توپ و شوت می‌کنم تو زمین اون . میگم ” باز من که خوبم. رفتم و برگشتم . خودت چند روزه اینجایی ؟ ” سریع جواب می‌ده . عین آدم‌هایی که روز که هیچ ، دقیقه‌ها رو میشمرن

-صد و چل و شیش روز.

-پسر ۸۶ روز اضافه موندی‌ها . خودت چرا یه مرخصی نمی‌ری بیای ؟ حالا زن و بچه نداری ، ننه بابا که داری ؟

یه سکوت گندی برای چند دقیقه ماشین و پر می‌کنه . از توپی که شوت کردم تو زمینش مثل سگ پشیمون میشم . هی اینور و اونور و نگاه می کنم یه چیزی پیدا کنم ، موضوع و عوض کنم . نمی تونم ، آخه هیچی هم نمی‌بینم بسگه تاریکه . یهو وسط پام و  نگاه می‌کنم و راه در رو از این سکوت و پیدا می‌کنم . میگم ” مگه عمو رجبت برات اینو نفرستاده بود ؟ پس این سوراخ های رو درا و این خون چیه بلا ؟ ”

می‌خنده . هر هر با صدای بلند . صدای تو سرم میگه ” آخی مشکل حل شد” بازم عین دیوونه ها سرم و برای تصدیق خودم تکون می‌دم . فکر کنم خل شدم دیگه . صدای امید مذاکرات منو با خودم قطع می‌کنه . میگه ” یه بچه پررویی برش داشته بود مجبور شدم ازش بگیرم . محض اینکه برای  لاشخورهایی مثل خودت عبرت بشه نه درستش کردم نه کارواش بردم ، متوجه میشی که ؟ این ماشین کلی امکانات رفاهی داره نسبت به باقی ماشین های اینجا که اینا رو عموی من هزینه کرده براشون نه عموی تو یا باقی رفیقات . خوشم نمیاد یه روز بیام ببینم نیست جاش یه تویوتا هایلوکس برام گذاشتین . حواست باشه بی اجازه ، با اجازه ، مجروح ، مفقود یا هرچی ، ورش نمی‌داری . ملتفتی عمو جون ؟”

جوابشو و حاضر و آماده دارم تا حالش گرفته بشه . از الآن خودش فهمیده با اومدن من اولین چیزی که گم کنه ماشینشه . یه لبخند معنی دار تحویلش می‌دم . تو این تاریکی منکه هیچی نمی‌بینم ولی خوب اون دید در شب داره و مطمئنم که می‌بینه . میگم ” تو آموزشی بهت یاد ندادن یه راننده با شخصیتی که داخل ماشینش نشسته چطوری صحبت می‌کنه ؟ کی بوده مسول آموزش شما ؟ بگو برم در پادگانشو گل بگیرم ”

کم که میآره تو کل کل فحش می‌ده . طبق معمول . منم غش غش می‌خندم انگار که داره قربون صدقه‌م میره . دیگه تا برسیم حرف نمی‌زنیم . فقط امید بی‌سیم و بر‌می‌داره و مرکز و صدا می‌زنه . اونطرف یه صدای آشنا که یادم نمی‌آد کیه جوابشو می‌ده . امید بهش میگه ” پسر یه سطل با آب و تاید و دوتا لنگ آماده کن . صبح می‌خوام این ماشین عین آینه باشه وگرنه تنبیه میشی مفهوم بود ؟  ” یه چند لحظه سکوت رو شبکه بی‌سیم برقرار میشه. بعد هم چند تا فحش ناجور . دوتایی می خندیم . می‌رسیم . در مقر رو اون بنده خدایی که امید باهاش کل کل می‌کرد باز می‌کنه. می‌بینمش یادم می‌آد کجاها باهم بودیم ولی بازم اسمشو یادم نمی‌آد . از ماشین می‌آم پایین. با همه بار و بندیلی که بهم آویزوونه . دم در پوتین هامو در می‌آرم و میرم تو . امید پشت سرم می‌آد می‌گه ” بچه هاتون فردا می‌رسن دیشب فرستادنشون ماموریت ولی ظاهرا خبری نبوده ، فردا صبح می‌آن . تو هم بگیر بکپ من حال و حوصله زر زر کردن ندارم ها . نیای بگی دلم تنگ شده . مامانمو می خوامو ، از سوسک می ترسم و اینجا مارمولک داره و اینا هم نداریم. بغل دستمون هم توپخونه خودمونه . تازه اومدن اینجا . بی ناموس‌ها تا صبح هم می‌زنن یه شبایی ، من یه هفته نخوابیدم تا عادت کردم. اینجا خیلی بده خلاصه . بچه هاتون اومدن زودتری گورتو گم کن برو .”

می‌گم “خیلی خوب باشه . دفعه اولم که نیست بهم تذکر میدی جناب فرمانده‌. چشم اگر دلم تنگ شد هم خرسم و آوردم بغلش می کنم ، خوبه ؟”

حسابی کیف کرده . با صدای بلند می‌خنده . انگار همه مشکلات این خراب شده حل شده دیگه . می‌دونم داره فکر می‌کنه یه چیز دیگه هم بهم بگه . میره سراغ چایی و منم بند و بساطم رو میریزم کف اتاق رو موکت و دراز می‌کشم . از تو آشپزخونه داد میزنه ” قبل اومدنت از تدارکات برات پوشک گرفتم . یه دونه پات کن من حوصله ندارم صبح بیای بگی این توپخونه ی بغل دستمون زد و این موکت و پتو نجس شد ها . پاشو بپوش ….” جمله ش نصفه می‌مونه . کار خودشو کرده و از خنده غش کرده کف آشپزخونه . نمی‌بینمش ولی مطمئنم همین طوریه . یهو می‌بینم رو دیوار یکی با ماژیک آبی ورداشته یه چیزی نوشته . بدم می‌آد اینا کثیف کاری می‌کنن . مثلا ما باید اینجا آرامش پیدا کنیم  بعد ور می‌دارن یه طوریش می‌کنن که شکل مقر پیدا می‌کنه عوض اینکه شکل خونه باشه . اعصابم میریزه بهم . صدام میره بالا و محکم می‌شه ، میگم ” آقا امید کی ور داشته رو دیوار اتاق ما چیز نوشته ؟ من نبودم تو اینجا چیکاره بودی پس ؟ ” جواب میده ” خوب حالا توام . رضا خدا بیامرز نوشته دیگه . می خوای برم سر قبرش درش بیارم بزنم تو گوشش ؟ ” لحن صداش ناراحت میشه . یادش افتاد که رضا قبر نداره اصلا . اصلا چیزی ازش نموند که بخوایم چال کنیم . خودش بحث و عوض می‌کنه که منم حالم گرفته نشه میگه “حالا نگفتی دیوونه چرا برگشتی آخه ؟ خلی به قرآن توام ” این تیکه دوم نشون می‌ده دنبال جواب نمی‌گرده .  هر جوابی بدم اون قبلش جوابمو داده. “خلی به قرآن ” ولی خودم هم نمی‌دونم چرا برگشتم . بلند می‌شم می‌رم جلوی نوشته روی‌ دیوار ببینم آقا رضا زمانی که من مرخصی بودم و خودش هنوز زنده بوده چه شاهکاری کرده . با ماژیک آبی با خط افتضاحش نوشته ” آه حلب کو برادر‌های من ……؟ ” انگار می‌دونسته من و امید سر این سوال معروف چرا برگشتی امشب گیر می‌کنیم . خواسته جواب بده.

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهایی که باید پر شوند با علامت * نشانگذاری شده‌اند.

شما می‌توانید از این تگ‌های HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

*

ورود

پسورد را فراموش کرده‌ام

ورود

ثبت نام